ديشب خواب ديدم توي هِندم . بعد يه جلسهايه كه يه سري از اين آدماي بودايي (فك كنم) (منظورم همون هندوهايي كه كاراي عجيب ميكنن ) جمع شده بودن داشتن راجع به مسائل مهم حرف ميزدن . بعد موضع جلسه معلوم شد كه : انتظاره. يكي از اون شخصيتهاي مهمشون شروع كرد راجع به انتظار حرف زدن . بعد از مدتي حرف رو به من كرد و من رو به جمع معرفي كرد كه يعني اين خانوم (من) پير همه ي انتظاراست و كلي آدمِ بزرگيه توي اين قضيه . اين مي فهمه من چي ميگم چون تجربه عملي داره . بعدشم كلي ازم قدرداني كردن و بزرگم داشتند. ....
يني انقد حسِ خوبي بود . تو همون خواب به خودم مي گفتم ببين اينا به من ميگن پير اينكار بعد حالا هي شما نفهمين من چه قد سختي و انتظار كشيدم ....
خيلي خنده دار ِ خوبي بود
ولي اين حسِ بي اعتمادي بعدش خيلي بيشتر از اوني كه اون فك ميكنه مهمه!
زمان ميبره بايد ترميم شه
ولي بازم نمي فهمه
مي خواد بهت ثابت كنه حالا مگه چيه
اون هم نه به خاطر يه اتفاق واحد به خاطر مجموعه اي همگون و پيوسته از اتفاقات
امروز فك مي كنم تا رسيدن به قله ي افسردگي چند قدمي بيشتر ندارم ...
بعد من كه حالم بد ميشه هي ميام به Positive thinking مشغول كنم خودم بعد همينطوري ميشه كه يهو از همه ي اون فكراي تو سرم حالم به هم ميخوره از لبخند سحرگاهي بگو تا لباس عروسي كه تو brides.com ديدم !
الان خودم مي فهمم كه ديگه چه قد وضعيتم جدي شده
حوصله ام ندارم چيزي حرفي درد دلي ....
براي كي ؟! بگم ؟!
در برابر هر موضوعي ...
نه كه فكر كني اين خوبه ، نه !
خيلي وقتا بايد پذيرفت كه نميشه . نشد .
اونوقت در برابر همين نشد و نميشه سرتسليم فرود بياري و بعدش با يه كمي عزاداري بري دنبالِ ادامهي زندگيت . نه كه بموني . هي بموني و بگي نه آقا جون من اين جواب رو قبول ندارم تجديد نظر كنيد ... انقد اصرار كني تا آخر سر بهم بگن دِ كوفت بگيري نميشه ديگه دست از سرمون بردار ....
يني من الان كه اينجا نشستم تا حالا به زبون خيلي بار گفتم كه عزيزم نمي شه . تموم شد رفت ولي مگه تو عمل تونستم يه ثانيه عقب بكشم ....؟
ولي شايد وقتش داره مي رسه كه در عمل هم قبول كنم...
شايد اين بشه دفه ي اولي كه من تسليم ميشم ولي اگرم بشه باز هم من هيچ خوشم نمياد از اين سر فرود آوردن