تبليغاتX
Daily Nightly
 
فك كن به چه زحمتي يه مو از خرس بكني بَعد بياي ببيني گنديدست

نوشته شده توسط دیوا در یکشنبه 27 بهمن1387 |

بخشي از بينايي من مستقيم وصل شده‌ به ناخن هاي دستم .

آنچنان كه هر ناخني كه از ته بشكند و اين گوشت نارس زير ناخن شروع به لمس اجسام كند احساس مي كنم كور شده ام . كه بسته به تعداد ناخن‌ةاي شكسته درصد كوريم فرق مي‌كنه .

دليلش را اگر بخواهم كنكاش كنم شايد برگردد به اين موضوع كه از بچگي ناخن‌هاي بيلي داشتم كه به رغم تلاش من براي جويدن آن‌ها ،‌ همچنان استوار باقي مي‌ماندند بس كه سفت بودند آن هم به دليل ازدياد كلسيمي كه در دوران كودكي داشتم . غير از خوردنِ ديوانه‌وار شير ، خوردن قرص‌هاي جوشان كلسيم يواشكي ،‌گذاشتن روي زبون و شنيدن صداي چيز ويزِ آن‌ها چنان اثري بر بدنم گذاشت كه دندان‌هايم مثل دراكولا شد و ناخن‌هايم نشكستني و بالطبع قدم هم 1.78 .

اين بلند بودن دائمي ناخن‌هاي پايه بلندِ من پوستِ سر انگشت‌هايم را لوس بار آورد . بس كه نگذاشت جايي را لمس كنن . زبري ،‌داغي ،‌زخمي ،‌چيزي را بچشند. حالا خودمم مي دانم چيزي كه لوس شد و سني ازش گذشت نميشه با محدوديت درستش كرد . مثلن نمي تونم الان يكسره ناخن‌هايم را ازته بگيرم تا پوست سرانگشت‌هايم از لوسي درآيند و سردي و گرمي روزگار بچشند . حالا فقط بايد مدارا كنم با اين فرزنداي لوسم .

ولي اين ها را گفتم كه بگويم اگر بر حسب اتفاق ناخني كه ديگه مثل بچگي‌ةا سفت و محكم نيست بشكنه . بخشي از زندگي من به مثابه يك آدم كم بينا مختل ميشه . حالا اگه اين ناخن مثه اين دفعه ناخن انگشت سبابه باشه كه درصد نابينايي به حدوداي 80درصد ميرسه .

 

پي نوشت: باوركن يك ساعتِ از خاريدن ران پام دارم زجر مي كشم ولي نمي‌تونم برطرفش كنم . كه اگه انقد زجر نديده بودم پستي به اين طولاني نمي نوشتم .

نوشته شده توسط دیوا در یکشنبه 20 بهمن1387 |
بعضي موقع ها فك مي كنم چه قد خودمو دوس دارم .

كه اگه نداشتم اين همه تنهايي رو چطور مي گذروندم ! چطور وقتي با خودمم خوبم ...

بعضي وقتا احساس مي كنم عاشق دستاي خودمم

بعضي وقتا پراكنده ام

گاهي اوقات خسته ام

يه موقع هايي حوصله ندارم

خيلي وقتا انرژي دارم

خيلي وقتا انرژيم گرفته ميشه

خيلي وقتا دوسِت دارم

بعضي وقتا هم حوصلتو ندارم

...

ولي بيشتر از همه ي اين ها پراكنده ام

پ

                                       ر

                             ا

         ك

                   ن

د

            ه

نوشته شده توسط دیوا در چهارشنبه 16 بهمن1387 |
دقيقن نميدونم چي شد كه ديگه اين آدم الكيا نميان تو وبلاگم از اين كامنتاي به من هم سر بزن ، بذارن برام .

يه جورايي دلتنگشان شدم

نوشته شده توسط دیوا در دوشنبه 14 بهمن1387 |

حالا هي بگوئيم كه خدا ما را در رنج آفريد و فلان و اين حرفا . حتي همين بودا كه يك سره از اين رنجه گفته

خيلي خب قبول

خداست ديگه

اين همه سال تجربه به همه مان ثابت كرده كه كاريش نميشه كرد

ولي ببينم مگر خدا زورمان كرد كه از روز اول مجبور كنيم خودمون رو ساعت 8 صبح بريم مدرسه ؟ به مدت 5 ساعت ؟ 6 روز هفته ؟

نه واقعن مي خوام بدونم اگه به جاي 8 صبح 9 رفته بوديم يا به جاي شش روز 5 روز رفته بودم الان همينجا كه هستيم واي نستاده بوديم مثلن ؟

اون هم به مدت 12 سال ؟!

اين بدبختي كه تموم ميشه تازه بايد بري سركار حالا اين بار 6 صبح بايد بزني بيرون چون ديگه بزرگ شدي و محل كارت بر اساس آدرس خونت نيست .

9 ساعت تموم كار كني كه خودتم مي دوني اگه 3 ساعتش مفيد باشه خيلي هنر كردي .

حالا مي خوام بگم كه بيايد با خودمون رو راس باشيم اگه اين همه قوانين سادومازوخيستانه رو خودمون ابداع نكرده بوديم بازم انقد زندگي سخت بود ؟

خب مايي كه از اول تا آخر 3 ساعت كار مفد مي كنيم همون 3 ساعتو بريم سركار . نه جهنم 5 ساعت . اصلن 8 ساعت . يا حداقل صبحا دير بريم به همون خداي رنج دِهِتان كه هيچي از دنيا و پيشرفتمان كم نميشد .

بيايد خودمون رو درمان كنيم .

خدا كه بماند.....

نوشته شده توسط دیوا در شنبه 12 بهمن1387 |
 
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر .
نوشته شده توسط دیوا در شنبه 12 بهمن1387 |
فك كنم مي تونم امروز راجع به اينكه بازم دير از خواب پاشدي صحبت نكنم . اين خودش يه نوآوري تو روزمرگي هامونه .


پي نوشت :‌يني واقعن فك كردين براي شمايي اينجا مي نويسم كه اگه صد سال ديگه ام هيچي ننويسم نميگيد مُردم يا زنده‌ام 

نخيرم . كُلن كور خوندين

نوشته شده توسط دیوا در شنبه 5 بهمن1387 |