/*
/*]]>*/
وقتي كتاب كافه پيانو رو بستم ،
افسوس خوردم كه چرا يه همچين كتابي تو ايران بايد اين همه چاپ مجدد بشه . اين همه
راجع بهش حرف بزنن. همون موقع مي خواستم در انتقاد از نويسنده و كتابش بگم ولي
راستش رو بخوايد برام حتي اينقدر هم اهميت نداشت . اما حالا كه يك سال يا شايدم
بيشتر ازش ميگذره دلم ميخواد بگم . بگم كه آقاي فرهاد جعفري اون چيزي كه من از
كتابِ شما گرفتم يه مشت كلمههايي بود كه به هر زحمتي تونسته بودي اونا رو پشت
سرهم بياري فقط برايِ اينكه بگي روشنفكري ....
آقاي جعفري حتي انقدر ساده فك
ميكنيد كه باورتون اينه با آوردن واژه هاي سيگار مالبرو ، كشيدن پيپ ،تئاترفلان و فلان خواننده و بازيگر روسي كه حتي الان دقيق
يادم نمياد چه چيزاي ديگه اي فقط يادمه كه كل كتاب از اين تظاهرهاي مصنوعي اذيت ميشدم
،روشنفكر جلوه ميكنيد
صفورايي كه براي هيچ آمد و شايد هم
فقط براي شوي افكار متجدد شما !
آقاي جعفري اين را ميخواستم حتما
بهتان بگويم كه با تمام تلاشي كه كرديد تا طرز تفكري خاص از خودتان به نمايش
بگذاريد ولي باز هم موفق نشديد بستگيهاي ذهنتون رو پنهان كنيد . اونجايي
كه تصورتون از زن بر ميگرده به صد سال پيش . زني كه از نظر تو كشيدن سيگار براش
قباحت داره ....
اينها را قرار نبود بنويسم ولي
وقتي ديشب گفتگوي تلفني شما با بيبيسي به عنوان حامي احمدينژاد پخش شد . گفتن
همهي اينا برام لازم شد . راستش ميدوني بيشتر خوشحال شدم تا ناراحت . خوشحال از
اينكه براي يك بار در زندگيت شو اجرا نكردي . نشون دادي واقعن تو ذهنت چي ميگذره و به
چه آدمايي اعتقاد داري و چه كارايي رو ميپسندي