تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه
چهارشنبه 2 مرداد1387
راننده سرویس به دوستش داره میگه : آره سه تا زن داره !

دوستش با حسرت و تعجب خیلی زیاد میگه : سه تا !؟!؟! اون چه دل و جراتی داره !

نتیجه گیری : درصد بالایی از مردان به دلیل نداشتن ت.... که چند تا زن ندارن نه به خاطر وفاداری و از این حرفا....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:1  توسط دیوا   | 

سه شنبه 1 مرداد1387

1. يكي از FUN هاي من اينه كه آخر ماه بشينم دخل و خرج ماه بعدم و توي اين كاغذ يادداشتا بنويسم . بعد كه حقوقمو گرفتم كاغذرو مي ذارم جلوم ميشينم پولامو دسته بندي مي كنم . خوبيشم اينه كه تا حالا نشده 50 _60 تومني بيشتر تهش بمونه . اما بازم ماهه بعد با لذت زياد اين كارو ميكنه . اين همكاراي مثبت انديش ميگن چون به خرجات زياد فك ميكني و براشون برنامه ريزي ميكني براي همينم همش خرجات زياد ميشه ولي الله اعلم .......... ما كه فعلن امروز تو ذوقيم

 

2. امروز براي اولين بار با كفش اومدم شركت نه با كتوني . احساس متفاوت و نا موندگاري داره . يعني تا ساعت 10 يادم رفت كه كفش پوشيدم يا كتونيو ولي كلن اعطاي نوعي آزادي به پاهاست چون خيلي راحت مي تونن از تو كفش در بيان و هوا بخورن ( آره از همين كثافت كارياي زير ميز ميگم  )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط دیوا   | 

یکشنبه 30 تیر1387
بايد ياد بگيرم كه وقتی آخر ماه پول ندارم بهم سخت مي گذره
پس بي خيال اين ميشم كه از همكارم آدامس دارچيني بگيرم !
بايد تا سر ماه صبر كنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط دیوا   | 

یکشنبه 30 تیر1387

۱. نمي دونم خيلي وقته اسم اين وبلاگ به شدت منزجرم ميكنه ولي چيزي هم به ذهنم نميرسه !‌

ولي امروز فرداست كه عوضش كنم ،‌از پيشنهادات صميمانه هم استقبال خواهم كرد .

البته غير از اسم اين شكل و شمايل و قالب بلاگفا رو هم دوس ندارم در فكر رفتن به بلاگ اسپات و باكلاس شدن بودم كه تلاشي هم در اين زمينه انجام دادم ولي هنوز مرددم آن هم شايد در آينده

۲. انگار این روزها کسی حوصله ی خوندن پست های طولانی رو نداره .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50  توسط دیوا   | 

شنبه 29 تیر1387
خودمم خوب مي دونم من روي مساله شك كردن يه آدم به يه آدم ديگه خيلي حساسم . خيلي هم اذيتم مي كنه ! همين منو به فكر وادشت كه ريشه اين قضيه از كجاست . مي دونستم كه از دعواهاي من و مامانم بر سر زير آبي رفتن من نشآت گرفته ولي اينكه اولين بار من به اون دروغ گفتم كه باعث شد بهم شك كنه يا اون به من شك كرد كه باعث شد من بهش دروغ بگم احتياج به كلي كنكاش در گذشته ام داشت خب من از بچگي ظاهري شرور داشتم با چشماني مظلوم كه به تصديق همگان اين امر باعث مي شه من سو استفاده كنم. البته اقرار مي كنم كه شيطنت داشتم ولي كار خلاف نه . هر چه هم داشتم رو بود . از آن اولين دوست پسرم را مامان محترم در جريان بود .... ولي اولين بار اون بود كه شك كرد اون يعني مامان اگر مي گفتم فلان روز با فلاني دارم ميرم بيرون قبول ميكرد ولي درست از فرداي همون روز بود كه فكر مي كرد مدرسه رفتن و كلاس رفتن و حتي نفس كشيدن من هم با اون آدمه و من دارم بهش دروغ ميگم .... اين روند ادامه پيدا كرد و هر روز دعواهاي ما بيشتر مي شد تا من به همون نتيجه اي رسيدم كه دقيقا هر آدم ديگه اي تو اين شرايط به اين نتيجه ميرسه ! يعني دروغ گفتن ....! يعني همون زير آبي رفتني كه حالا چند سالي بود الكي به اين جرم متهم شده بودم و مجازات هم ميشدم . خب چه دليلي داشت كه واقعا حالا زير آبي نرم من كه دارم مجازاتشو ميكشم......... اوايل امر خوب پيش ميرفت من و امير با اين روش به همه كاراي خلاف و پنهونيمون رسيدگي ميكرديم ... غير از لذتي كه همه از اون كارا مي بردن .ما لذت يواشكي بودن كارامون رو هم ميبرديم ...... البته ،‌مسلمه دوران خوش زياد طول نمي كشه .چندين بار لو رفتم .... وكلي بهم فشار اومد از طرف خانواده ... تازه از طرف ديگه حالا امير هم به من شك داشت ... شايد فك مي كرد من به اونم مي تونم دروغ بگم... اين شد كه من تو خونه نه ديگه مي تونستم راس بگم نه مي تونستم دروغ بگم ... ولي خب با بودن يه يار شفيقی مثه امیر که البته اونم گاهی وقتا بهت شک میکرد   باز هم اوضاع خوب بود ... اگرم هر روز تو خونه دعوا بود خوبيش اين بود که يكي بود تا اين دعواها رو براش تعريف كنم اون منو دلداری بده .... ولي اگه با خودش دعوا مي كردم كه هي ميگفت چرا اينجا رفتي زنگ نزدي چرا موبايلت در دسترس نبود .... هيچكسي براي درد و دل نبود..........سخت گذشت

تا روزیکه دوستي ما به هم خورد .... روزاي سختي براي من شروع شد ولي در كنارش بدون شک يكي از بهترين دوران هاي زندگيم هم شروع شد ... يعني دوران آزادي ... چون مامان كه ديگه خيالش راحت بود از نبود امير و گيري به من نميداد ... اميري هم كه ديگه وجود نداشت كه بخواد شك كنه .... هر جا كه مي خواستم برم راحته راحت میرفتم... و اصلن از همين دوران بود كه روند كافه نشيني من با دوستان آغاز شد ..........

به جد بعضي وقتا كه خيلي دلم براش تنگ مي شد خودمو با همين آزادي دلداري ميدادم... اما حالا كه برگشته دوباره روزگار من شروع شده ... از اونور توخونه از اين ور........ الانم مي تونم تو خونه مقاومت كنم ،‌اگه تو هنوز همكارم باشي .. اگه به وفاداريم اطمينان كني ... ما هنوز كلي كاره خلاف داريم كه مي تونيم با هم انجام بديم... مي دونم من خيلي حساس شدم .. شايد خيلي وقتا اصلن منظورش از حرفاش شك كردن نباشه ولي من اونوري بگيرم ولي خب خیلی وتا هم میفهمم که به هیچ کدوم از حرفام اطمینان نداری و این منو به هم میریزه وتنها دردیه که نمی تونم باهاش درد و دل کنم ... دچار سندروم شك گريزي شدم انگار ... رسمن خسته میشم از همه ي اين بي اطمينانيا دلم میخواد همه چیو بذارم .......

كسي كه هميشه همكار شفيق پنهون كاريات بوده حالا به خودت شك كنه ... قبولش سخته  و تحملش مشكل  .... بيشتر از اينجا مي سوزي كه تا حالا بهش خيانت نكردي .... ولي بعضي وقتا حتی اطمينان نداره به حرفت .... اون موقعست که اگه کفری بشی و دعوا را بندازی قضیه ی گربه دزده و چوبه نیست قضیه اینه که دلت می سوزه به حال خودت که این همه اطمینان داری به خودت ولی .....بی اطمینانند بهت ....شايدم تا حد زیادیش تقصير ه خودمه .... ولي همكار شفيقم به من اطمينان كن من به اطمينان تو  نياز دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:29  توسط دیوا   | 

سه شنبه 25 تیر1387
داروخانه چی : این قرصا روی برای چی می خوای

زن : سقط جنین

داروخانه چی : متاسفم

زن : فقط می خواستم یه حرومزاده ی دیگه مثه تو به دنیا اضافه نشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:44  توسط دیوا   | 

شنبه 22 تیر1387
اینجانب رسمن خسته شدم جناب !

مثه اینکه شما همیشه عادت دارید به زجر کش کردن بندگانتون ؟درست نمیگم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:48  توسط دیوا   | 

دوشنبه 17 تیر1387

امروز هم مثه بقيه روزهاي هفته ساعت 6و نيم ميام دم ايستگاه و گذر تمام آدمايي كه قبل از اومدن سرويس ميان از جلوم رد ميشن رو نگا ميكنم . امروز هم همه رآس ساعت اومدن و رد شدن حالا نوبت ميني بوسِِ آبيه كه من برم سوارش شم .سوار سرويس كه ميشم خوشبختانه هيچكدوم از خانوماي سرويس نيستند همه خواب موندن انگار . بعد نشستن يهو بي جهت ياد فيش موبايل و تلفن پرداخت نشدم ميفتم كه چند روز ديگه جفتشون قطع ميشن . پول هم دارم براي پرداختشون ولي اين بار قول دادم كه اين پولا رو صرف جوونيم كنم . وقتي از سر همه ي ايستگاه ها رد شديم و  همه تكميل شدن نوبت خوابيدنه . من صندلي جلو نشستم جلوتر از من رانندست وقتي برميگردم عقبو نگاه ميكنم 15 تا آدم ميبينم كه همه گردناشون كج و معوج شده بعضيا هم دهانشون بازه . همه خوابن  . امروز ترافيك خيلي زياده . منم خوابم مياد ولي اگه بخوابم خيلي بيشتر از الان احساس پوچي ميكنم كتابمو در ميارم بخونم . كتابي كه دوسش ندارم ولي بايد تموم شه . كتاب يكسره از يه زيرزمين تاريك پر از كتاب حرف ميزنه . حالم به هم مي خوره پر ازكتاباي خونيه . پرده رو هم كه كنار ميكشم فقط ماشينه و يه عالمه ترافيك . مرد تو كتاب 35 ساله تو اون زيرزمين كار ميكنه .دوس دارم تندتر بخونم تا زودتر تموم شه .

 ميرسيم شركت همه تازه متوجه ميشن كه ما امروز نيم ساعت بيشتر تو راه بوديم ولي اونا فقط نيم ساعت بيشتر خوابيدن . من تازه يادم ميفته بايد امير روهم دوباره بيدار كنم مبادا خواب مونده باشه . من از خواب بدم مياد .

 وارد شركت ميشم . كارت ميزنم .  سوارآسانسور  ميشم و دکمه ی شماره ۳ و ميرم بالا . دقيقا حس مرد تو كتاب رو دارم كه ازش بدم مياد و هر روز ميره تو زير زمين كار ميكنه .امروز حس مرد تو كتاب رودارم .

 

 

 

پی نوشت : از امروز سعی براینه که نمک نخورم بلکه این مرض مزخزفم بهتر شه .ولی هنوز نمی دونم چطوری چایی نخورم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:10  توسط دیوا   | 

شنبه 15 تیر1387

بدون اغراق روزهای تولدم احساس میکنم که برای خیلیا مهمم و شاید دوست داشتنی . احساسی که روزای دیگه به ندرت سراغم میاد و نه به اين شدت !‌

در حدي كه حتي شبكه سپنتا هم ديشب بهم اس ام اس داد و يه كارت ۵ ساعته بهم هديه داد براي تولدم فك كن ديگه چه قد دوسم دارن  ..........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:19  توسط دیوا   | 

شنبه 8 تیر1387

بيايد كمي واقع نگر باشيم و بالاخره تصميم بگيريم از بحث تقليد به خاطر تمجيد خارج شيم .

اينكه هر وقت چند تن از ما همشهريان تهراني دور هم جمع شيم و فرقي نكنه كه براي اولين باره كه آشنا ميشيم يا جمعي قديمي هستيم . شروع كنيم از آن دي وي دي هاي جديدي كه رو بورس است صحبت كنيم . خيلي هم جذاب نيست و شما رو جذاب نميكنه !
اينكه الان بحث هر محفلي بر سر
friends  و آن يكي سريال‌هاي جديده  .... خب كه چي ؟

اصلن شايد من نوعي در جمع شما هيچ علاقه اي هم به سينما نداشته باشم !‌ چطور بدون اينكه بدونيم علاقه ي جمع چيه شروع ميكنيم بحث را همگاني كردن ؟ مگر نه اينكه دور هم جمع ميشيم تا همه لذت ببريم ؟‌اصلن دموكراسي و اين حرفا چه معني داره پس ؟

واقعا فك كرديد اين طبق سليقه ي شماست يا فقط از سر تقليد و براي كم نياوردن اين فيلم ها رو ميبيند.

اينكه من اسم بسياري از هنرپيشه ها رو نمي دونم مسلما افتخار نيست ولي اينكه من تشخيص ميدم لا اقل به مقوله سينما علاقه ندارم افتخار داره برام . چه طور شد يهو مملكت ما همه علاقه مند شدند به بحث فيلم و سينما . (كه البته خيلي هم خوبه )‌ ولي واقعا ريشش چي بود. اين بود كه بهره اي ببريم يا اينكه كم نياريم ؟!

اين بر همه ي ما مسلمه كه سليقه ي ما نه تنها با ساير ملل دنيا متفاوته بلكه در ميان خود ما هم تفاوتهاي شگرفي وجود داره ! خود ما خيلي خوب ميدونيم مثلا هروقت سريال طنزي اون ور آبي ميبينيم شايد خيلي جاهاش بگيم چه بي مزه بود الكي هم صداي خنده روش گذاشتن ! سليقه هاي ما فرق ميكنه!‌ پس چطور همه ي ما يك هو از فلان سريال تعريف و تمجيد ميكنيم !؟

نظر شخصيه من اينه كه ديدين فيلم به همان اندازه كه كتاب خوندن مفيده ،‌مفيده !‌ولي فيلم و كلن هرچيزي بايد به سليقه ي من انتخاب شه و با توجه به علايقم به چيزي علاقه مند شم !‌نه تنها به دليل تمجيد !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  توسط دیوا   |