تبليغاتX
Daily Nightly
 
بنده هنوز لنگ در هوام


نوشته شده توسط دیوا در سه شنبه 10 شهریور1388 |
 
یه وقتی من یه کاری می کنم

نوشته شده توسط دیوا در چهارشنبه 21 مرداد1388 |
 
شادياي پوشالي غماي بتوني

روزاي خوبِ لعنتي كجايين پَ؟

نوشته شده توسط دیوا در یکشنبه 21 تیر1388 |
 
اونوقت موارد زيادي تو زندگي آدم پيش مياد كه وقتي همه چي داره خوب پيش ميره و احساس خوشحالي و ناباوري داري يهو از بنياد به گه كشيده بشه

ولي هيچ وقت پيش نمياد وقتي كه داري تو بدترين شرايط خودت دست و پنجه نرم ميكني يهو همه چي اُكي بشه !


اصلن ميخوام بگم ريدم الان بس كه شكست خوردم

نوشته شده توسط دیوا در شنبه 20 تیر1388 |
/* /*]]>*/ وقتي كتاب كافه پيانو رو بستم ، افسوس خوردم كه چرا يه همچين كتابي تو ايران بايد اين همه چاپ مجدد بشه . اين همه راجع بهش حرف بزنن. همون موقع مي خواستم در انتقاد از نويسنده و كتابش بگم ولي راستش رو بخوايد برام حتي اينقدر هم اهميت نداشت . اما حالا كه يك سال يا شايدم بيشتر ازش ميگذره دلم ميخواد بگم . بگم كه آقاي فرهاد جعفري اون چيزي كه من از كتابِ شما گرفتم يه مشت كلمه‌هايي  بود كه به هر زحمتي تونسته بودي اونا رو پشت سرهم بياري فقط برايِ اينكه بگي روشنفكري .... آقاي جعفري حتي انقدر ساده فك ميكنيد كه باورتون اينه با آوردن واژه هاي سيگار مالبرو ،‌ كشيدن پيپ ،‌تئاترفلان  و فلان خواننده و بازيگر روسي كه حتي الان دقيق يادم نمياد چه چيزاي ديگه اي فقط يادمه كه كل كتاب از اين تظاهرهاي مصنوعي اذيت مي‌شدم ،‌روشنفكر جلوه مي‌كنيد صفورايي كه براي هيچ آمد و شايد هم فقط براي شوي افكار متجدد شما ! آقاي جعفري اين را مي‌خواستم حتما بهتان بگويم كه با تمام تلاشي كه كرديد تا طرز تفكري خاص از خودتان به نمايش بگذاريد ولي باز هم موفق نشديد بستگي‌هاي ذهنتون رو پنهان كنيد . اونجايي كه تصورتون از زن بر مي‌گرده به صد سال پيش . زني كه از نظر تو كشيدن سيگار براش قباحت داره .... اين‌ها را قرار نبود بنويسم ولي وقتي ديشب گفتگوي تلفني شما با بي‌بي‌سي به عنوان حامي احمدي‌نژاد پخش شد . گفتن همه‌ي اينا برام لازم شد . راستش مي‌دوني بيشتر خوشحال شدم تا ناراحت . خوشحال از اينكه براي يك بار در زندگيت شو اجرا نكردي . نشون دادي واقعن تو ذهنت چي مي‌گذره و به چه آدمايي اعتقاد داري و چه كارايي رو مي‌پسندي
نوشته شده توسط دیوا در چهارشنبه 13 خرداد1388 |
 
امروز صبح صدسال تنهايي تموم شد
نوشته شده توسط دیوا در سه شنبه 12 خرداد1388
 
كاش يكيم پيدا ميشد از من همش عكس ميگرفت

بلكم 4 تا عكس خوشگل تو دست و بالمون بود

اونم پيدا نميشه لامصب

نوشته شده توسط دیوا در چهارشنبه 6 خرداد1388
يه موقع هايي اصلن نمي دونم چرا راجع بهم اينطوري فكر ميكني 

بعضي موقع ها كه دروغ ميگي بهم به اين نتيجه ميرسم كه تو قرار ِ‌تا آخر عمرت به اين دورغات ادامه بدي .

چون تا آخر عمرت اون چيزي كه راجع به من فك مي كني عوض نميشي

بعد من حالم از خودم بد ميشه كه حتي نمي تونم نظر ِ‌تُ تويه زمينه‌اي نسبت به خودم عوض كنم و تو علي رغم تمام جِر دادناي من باز مثل سابق فك مي كني

بعد من حالم از تو بد ميشه 

اين موقع ها مثه اين مي مونه كه دارم جيغ ميزنم ولي تو نميشنوي

مي خوام در و ديوار ُ به هم بكوبم

من از اينكه هي بهت بگم عزيزم واقعن اين قضيه اصلن برام مهم نيست و تو هي بخواي انكار كني خسته شدم !!!!

نوشته شده توسط دیوا در شنبه 2 خرداد1388
 

يه چيزايي خراب مي شن

يه چيزايي ميشكنن

به حالت اولشون هم بر نمي گردن اگر هم برگردن نه دقيقن به شكل اوليشون

من هميشه از اين اتفاقا بيشتر از اوني كه هست ناراحت مي شدم

از شكستن مجمسمه ي اتيغه ي مامان مثلن

زندگيا خراب مي شن

بعضي دلا مي شكنن

اعتمادا فاسد ميشن

انگار مثه همون مجسمه نمي خوان درست شن

من هم غصه مي خورم از اين برگشت ناپذيري ها

از اين جبر

نوشته شده توسط دیوا در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
 
ميريم اردو دو دو دو ....

ديشان دان ديشان دان

نوشته شده توسط دیوا در سه شنبه 15 اردیبهشت1388